ذبيح الله صفا
492
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
بعد از سال 672 ، كه فعلا آخرين اطلاع ما دربارهء قانعى بدان ختم مىشود ، نمىدانيم بر قانعى چه گذشت ، و گويا بعد از آن تاريخ چندان نزيست زيرا سنّش در آن روزگار از حدود هفتاد و چهار پنج سال متجاوز بود . آثار قانعى : در پايان كليله و دمنه قانعى از چهل سال مدّاحى خود در خدمت سلجوقيان آسياى صغير سخن مىگويد و مدعيست كه سخنان او دربارهء آن پادشاهان به بيشتر از سى مجلّد برخواهد آمد و آنچه از گفتار او دربارهء سلاطين آن خاندانست به قرب سيصد هزار بيت مىرسد . ذكر سى مجلّد و آوردن عدد سيصد هزار باعث شده است كه برخى تصور كنند سلجوقنامهء قانعى به سيصد هزار بيت مىرسيده در صورتى كه در پايان كليله و دمنه كه اشارات مذكور در آن آمده اصلا سخن از سلجوقنامه نيست و شاعر دربارهء
--> از صفحهء پيش اصطلاحاتيست مر ابدال را * كه نباشد ز آن خبر اقوال را ز آن نمايد اين حقايق ناتمام * كه برين خامان بود فهمش حرام و چون خدمت شما را از غوامض اسرار اوليا حظى نيست لازم نيايد نفى حال ايشان كردن و خود را در معرض هلاك انداختن ولى اگر در حق ايشان اعتقادى بندى و صدقى ورزى ترا در روز جزا وزرى نباشد بلك حرزى و پناهى باشدت و شفيع شفيق تو شوند . فى الحال برخاست و سر و از كرده استغفار نموذ و از آن بىادبى توبه كرده مريد مخلص شد . » ( مناقب العارفين ص 221 - 222 ) باز در جاى ديگر از آن كتاب دربارهء قانعى چنين آمده است : « روزى امير قانعى كه ملك الشعراى زمان بود ، از حضرت مولانا پرسيد كه سنائى مسلمان بود ؟ فرمود كه مسلم بود و نوربخش مسلمانى بود . قانعى سرنهاد و رفت . » ( مناقب ص 322 ) و باز بعد از ذكر واقعهء وفات مولانا جلال الدين محمد بلخى ( مولوى ) و ذكر عرسى كه معين الدين پروانه بدين مناسبت داده بود ، ذكر قانعى بدينگونه آمده است ، « و همچنان هر بزرگى مثل امير بهاء الدين قانعى ملك الشعرا و فضلاى چست رباعيات لطيف مىگفتند » ( مناقب ص 595 ) .